آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 75
بازدید هفته : 125
بازدید ماه : 731
بازدید کل : 64744
تعداد مطالب : 179
تعداد نظرات : 27
تعداد آنلاین : 1


https://www.aparat.com/v/yQh1l/10%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85_%D8%AF%D9%85_%DB%8C%D8%A7_%D8%B6%D8%A7%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%87%D9%887_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF

 
 
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

تویی که صورت خوبت چو ماه تابان است
سحر به عشق طلوعت ستاره باران است
 
خدیجه ، مریم و زهرا و آسیه، سرمد!
از آن میانه یکی پادشاه خوبان است  
 
تو آن سخاوت محموده ای که در نظرت
یتیم و برده و مسکین و خانه یکسان است
 
تو را شبیه پدر آفرید حضرت عشق
فرشته در قدمت حاجب شبستان است  
 
هنوز پرده از این راز بر نیافتاده 
چگونه دخترکی مادرِ پدر جان است؟  
( رضا محمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

 
با نام او زن باز احیا شد، درخشید
معنای مادر بودنش را تازه فهمید
 
از آسیه از ساره از مریم ... فراتر
پاکیزه تراز آب و زهرا تر ز ناهید
 
با این همه روی زمین دیری نپایید
دنیا فقط یک جرعه از آن چشمه نوشید
 
آخر مگر آن عصمت بی انتها را
با چشم تنگِ اهل دنیا می توان دید؟
 
این زن تجلیگاه رب العالمین است
او هم تکلم کرده با روح الامین است*
 
این زن شبستان حرا را می شناسد
اهل سقیفه ، او شما را می شناسد!
 
تکرار عصمت بهره ی لولاک او بود
اصل امامت بی گمان پژواک او بود
 
دنیا برای بودنش بی اشتمال است
در برکه می گنجد مگر دریا؟، محال است!
 
قدرش ندانستند و حالا قبر او را
رازی که پنهان می شود تا صبح فردا
 
مستودعٌ فیها که رازی سر به مهر است
در دست موعود است و از اسرار توحید
 
دنیا بدون زهره شد ، از جلوه افتاد
وقتی شمیم داغ او در کوچه پیچید
 
این غصه اقیانوس را آتش به جان زد
داغ ِغروب زهره در دامان خورشید !
 
آهسته در گوش زمان می گفت گردون
امشب زنی هفت آسمان را در نوردید
(رضا محمدصالحی)  

* ای تکلم کرده با روح الامین / دختر تجریدی زیتون و تین ( احمد عزیزی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

در من حلولی تازه دارد گاه
انگاره ای از شوق و پروایم
از حال استمراری ام پیداست
آینده هم تنهای تنهایم !
 
ای عشق ای همواره بی تکرار
وقتی هم آغوشی برایم نیست-
با عشوه ات در من برانگیزان   
رشکی که در آموزه هایم نیست
 
در انزوا هستم ...ولی با تو
حتماً  رفیقی پایه خواهم بود
هم می کشم بار تو را بر دوش
هم با غمت همسایه خواهم بود
 
در نردِ عشق آموختم گاهی
باید غرورم را سپر سازم
تقدیر را باید بسازم تا
یکباره طرحی نو دراندازم
 
همکوچ با فوجی پرستویم
من همصدا با سوز نی زارم
باید بکوچم از دیار خویش
از نای محزون بند بردارم
 
در خلسه های نیمه شب هایم
از شعر و از آهنگ لبریزم
با شاملو در «کوچه» می گردم
با « آه ِباران» اشک می ریزم
 
از حال استمراری ام پیداست
فردا و فرداها همین گونه است
دنیا فقط افسانه ای گنگ است
وقتی دلم در دام افسون است
(رضا محمدصالحی)
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

عشق می خواهد که با سودای من یاری کند
عقل ِ پرسشگر نباید مردم آزاری کند!
 
بعد از آن شبهای غربت، با ردایی سیمگون-
صبح می آید که  دلسوزانه غمخواری کند
 
طالعم یاری کند در این غریبستان ِ عُمر
آشنایی خطبه ی عهد مرا جاری کند
 
شاهدی دارم برای عشق ورزیهای خود
مدعی هرگز نباید ساده انگاری کند !
 
صورتش آیینه مویش سایه چشمش آفتاب
در حضورش ماه باید خویشتن داری کند!
 
مدّتی جامانده ام از درس و بحث عاشقی
کاش همدرسی برایم نکته برداری کند.

( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

آه ! دختر بی پناهم  
وقتی که من
در سیلاب تشویش غوطه ور بودم
تو
بی گناهی صریحت را
بی صدا فریاد می زدی
به : دنیای بی رحم  
به : بی رحم های دنیا
زیر مژه های ابریشمی ات
و در چشمان محجوب ات
چه برائت عجیبی موج می زند
از دنیای بی رحم
از بی رحمی دنیا
هر چند روی لبهای بی رنگ ات
تشهد به نماز ایستاده است !
با من حرف بزن
با صدای بی رمق ات ... بگو
اندازه ی
درد بالهای شکسته را
سردی سنگ فرش دانشگاه را
که گرمی خون را می بلعید   
آه ! دختر بی پناهم  
کابل من ! حرف بزن ...
« جان پدر کجاستی » !

( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

گم کرده ام تو را به پوهنتون* ِمرگبار
بیچاره ام بدون تو در رنج بی شمار
 
«جانِ پدر کجاستی» پاسخ نمی دهی !
صد بار پی گرفته ام ، شاید هزار بار
 
حالا سراغ از که بگیرم ز کابل ام ؟
از پُرسه های بی خبرانیم،  بی قرار  
 
جرمت چه بود دختر نیکو سرشتِ من
جز صورتی جمیله و جز سیرتی بهار
 
پرسیده ام نشان تو از شهرِ بی دفاع
جایی تو را ندیده به سیمای اضطرار ؟
 
از چشم خون گرفته اش دریافتم که من
گم کرده ام تو را به شبستان انتظار
 ( رضا محمدصالحی) 

 

* دانشگاه به زبان پشتو


 دعا
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

 
زمین دچار بلا شد، به اجتنابِ دعا
چه روزگار غریبی است، احتجاب دعا !
 
هلا سفیر رهایی هلا سپیده ی عشق
به آسمان برسان دست ِ مستجاب دعا
 
بگو به  اهل سما حال و روز دنیا را
نشان بده به زمین سمت و سوی باب دعا
 
مگو هبوط بشر از بهشت،  تقدیر است
صعود می کند انسان به انتخاب دعا
 
گرفته ساغر حاجت به دوش و می ریزد
فرشته ای که وکیل است بر حساب دعا
 
همین سه حرف الفبا مسیر وصل خداست

دلیل عـرش الهی است این شهاب دعا
( رضا محمدصالحی) 

 

به وقت همین ایام دلگیر 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

 

باید برای سفره قدری نان بیابم
از فقر دوری کرده تا ایمان بیابم


شرمندگی کافی است درکاشانه، باید
با نقد جانم توشه ای ارزان بیابم

با سینه ای مجروح و با دستان خالی
در کوره راهی واپسین درمان بیابم
 
حرف از کدامین پیشه در  دِه  می زنی تا
در کوچه سارانش کمی امکان بیابم؟
 
آخر بهای بغچه ای نان جان نباشد
من کولبر بودم که قدری نان بیابم !

(رضا محمدصالحی)

برای کولبران مظلوم 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 11 / 1399

  

با من از پنجره ی رو به سپیدار بخوان
بیقرار تو ام و در غم دلدار،  بخوان
 
افق ِ شرعی من با نفس ات می شِکفد
وقت ِ امساک من و لحظه افطار بخوان
 
" از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر"
از همین عشق که گویا شده تکرار بخوان
 
جرعه ای بر جگر سوختگان می ریزد
جام آواز تو ای مرد سزاوار بخوان
 
رفتی از دیده ی ما جای تو خالیست ولی
برو در حلقه ی رندان هوادار بخوان
 
صحبت خاطره داران تو این است ، برو
گله ای نیست ، ولی قافله سالار بخوان
*****
برای استاد محمدرضا شجریان
( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 12 / 7 / 1399

اولین بار است که جز شعر در این صفحه می نگارم, حس کردم برای نبودن های طولانی باید از مخاطبینم دلجویی کنم و به پاس سرزدن شان به این دفتر و دیدن اشعار مربوط به قریب یکسال قبل (که عدم بروز رسانی صفحه دلیلش بوده است ) صمیمانه از محضرشان اعتذار جویم .

صفحه با سه شعر تازه بروز شد و ...

دوستتان دارم گرامیان

چه آشنا و چه نا آشنا ،

همینکه میهمان این دفتر می شوید درِ خانه ی قلبم هم به رویتان باز است .


کوه چون گریه نمی کرد نمی دانستم 

کوه ها اشک ندارند فرو می ریزند ! 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 12 / 7 / 1399

 

نباید این جهان زندان انسان می شد اما شد
تمام عمر صرف لقمه ای نان می شد اما شد
 
نباید تیره می شد روزگارِ بخت این مردم
شب نامردمانْ راحت چراغان می شد اما شد
 
نباید عشق درگیر هوس می شد ولیکن شد
نباید چاه جای ِماه کنعان می شد اما شد
 
شغادان دام گستردند در راه جوانمردی
نباید خدعه سهم پهلوانان می شد اما شد
 
کمان ِعشق و تارِ دل، به هم پیوسته رامشگر!
نباید حاصلش رنج فراوان می شد اما شد

( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 12 / 7 / 1399

 

مرگ
در انتظار من است
و من منتظر زندگی
... این فاصله را چه بنامم ؟
باید
از دیوانه ها بپرسم که
همیشه لب تاقچه است ...
کوله بارشان
و
رفتنشان را
اشاره ای کافی است .

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 12 / 7 / 1399

 

عشق باید با من و دیوانگی هایم بسازد
خو کند،  با خویم و مستانگی هایم بسازد
 
شعله ای در جانم افتاده است سوزان است، باید
هم بسوزد هم به این پروانگی هایم بسازد
 
حال من خوب است چون خیلی خرابم، عشق باید
با همین احوال و این ویرانگی هایم بسازد
 
ماه گونه می تراود عشق ِ من شاید پلنگی
با سراب وصل و با رندانگی هایم بسازد
 
عشق با پروای عقل و عافیت، شاید نسازد
باید اما با من و بیگانگی هایم بسازد
(رضا محمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 24 / 12 / 1398

 

در این مبهوتی مبهم در این غوغای ویروسی
تماشای جهان تلخ است ...بی آغوش و روبوسی
 
هنوزم  دست از دامان خوبان  برنمی دارم
هنوزم  دوست دارم همنشینی های ملموسی
 
اگر چه عقل می گوید حذر کن از می ِ دیدار
ولیکن عشق دارد صحبتِ زیبا و محسوسی :
 
که حالی خوش نخواهی داشت از این بر حذر بودن
چرا ای آشنا در انزوای  خانه  محبوسی ؟
 
نسیم باد نوروزی مگر این غصه بردارد
خدایا دلخوشم گردان به مهمانی و مأنوسی

( رضا محمد صالحی )

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 7 / 1398

 

این روزها چون خانه ای هستم
در انتهای کوچه ای بن بست 
گاهی دچاربغض هایی گُنگ!
گاهی شبیه کوچه گردی مست
 
هرعابری در من خودش را دید
از بس که صیقل خورده احساسم
شاید نباید غصه می خوردم
شاید زیادی حاد و حساسم
 
پیدا کنید از روی اشعارم
رد مرا تا سرنوشتی داغ
شب های بارانی ببینیدَم
رنگین کمانی در دل آفاق
 
مچاله ام در کاغذی رنگین
دنبال راهی تازه می گردم
در بیت پایانیِ شعرم هست
انگاره های آخرین دردم
 
دردی که بی اندازه شیرین است
در برگ ریز خود فراموشی
هنگامه ی "نان و شراب" و پیپ
با حوری ِحاشا هم آغوشی
 
بوی زمستان در عبوری سرد
پیچیده در شب های پایانی
حالا تمام ِقصه ام این است
من بودم و یک عمر حیرانی


( رضا محمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 7 / 1398

 

آمد دوباره فصل هجران تو، این پاییز
خالی است دل از شادی و ازغصه ات لبریز
 
بر دردِ این دوری که پایانی نمی بینم
در خاطراتِ تلخ و بر غمنامه هایم نیز
 
مثل پرستویی  تو در دلتنگی ِیک عصر
رفتی و ما ماندیم در صبحی ملال انگیز
 
در خاطرم  انگاره های با تو بودن ها
طعم شراب است و شرنگی تلخ و سُکرآمیز


(رضا محمدصالحی)

برچسب‌ها: سالگرد پدر
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 7 / 1398

بـا عشـق هـم آغـوشی و از دلـهره لبریز 
تقدیر تو این است، به یک معجزه برخیز
 
ای مریـمی بـاکـره ... ای ظـرف مسیحا
در محضـر ِعشقی ، دگـر از عقل بپرهیز 
 
عـُذرا تر از آنی که بپـرسـند چه کردی
بی واهـمـه بـا روح خداوند ، در آمـیز !
 
این چشمه ی پـاکیزه و ایـن نخل ِبرائت
هم چشم تو روشن شده با طـفلِ دلاویـز
 
از دور بـه نـوزاد اشـارت کــن و بـگـذر  
آنـگـاه بـشـارت بـده ، اعـجاب بـرانگیز
 
در نـاصـره پـیـچـیده اذان گـویـیِ عیسی
در مسجد و دیر و همه ی صومعه ها، نیز  
( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 7 / 1398

به قاف عشق تو ره می بریم و بالِ خیال-
گشوده ایم و پریدیم  در مجال ِ خیال
 
طفیل هستی عشقیم  ، خواجه می فرمود
من و پری که نشستیم در ظلال ِخیال
 
طریق عشق و خطرهاست ،خونمان امشب
نثار صحبت ایشان شد و حلال ِخیال
 
ز بوی نرگس چشمش هنوز مخموریم
که گرم چیدن آنیم و بی خیال ِخیال
 
نوشته  دست خدا روی لوح باور ما
ِبهل تمام جهان را ، که در خلال خیال -
 
اگرچه  اول راهیم اگرچه بی هنریم
به قله هم برسیم از مسیرحالِ خیال
( رضا محمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 7 / 1398

 شور مستی چه قَدَر از سر ِما افتاده !
 باد این باده سحر از سرِ ما افتاده
 
عشق روزی به سر ِما زد و دیوانه شدیم
اثرش آه ... دگر از سرِ ما افتاده  
 
نقد عمر است اگر صحبت ایام ِشباب
فاش گویم ، که شرر از سرِ ما افتاده
 
از مسیر گله بی حوصله برگشت دلم
حس اینگونه سفر از سرِ ما افتاده
 
به حسودان پر از کینه بگویید هنوز
اهل عشقیم ، خطر از سرِ ما افتاده !
 
"یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم"
طمع شوکت و فَر از سرِ ما افتاده 
( رضا محمدصالحی)  

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 23 / 4 / 1397

 

 


چشمان تو دریای پر از ماهی آبی است
لبهای تو سُکر آور و شیرین و شرابی است
 
زیبا تری از هرچه که گفتند و شنیدیم
صورتگرت ای عشق هنرمندِ حسابی است !
 
هاشور زده پلک تو را کلک ِ خداوند
مژگان تو گویی که همان تار ربابی است
 
لبخند تو شعر است نگاه تو ترانه است
هر جمله ی ناگفته ی تو تازه کتابی است
 
پیش از تو دلم  ناز کسی را نکشیده است
ای ناز ترین ، ناز تو بی حد و نصابی است

به بهانه ی سالروز تولد دختر دردانه ام نازنین زهرا 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 3 / 1397

 

 


جویده موج ِرها ماسه های خواب آلود 
رسیده پیکر " ماهی " به ساحل ، آب آلود 

حواس ساحل ِ مرموز ِ عافیت اندیش -
کجاست ؟ دست تطاول چه بی حساب ، آلود 

به هرزه گردی چشم های بی خدا ، انگار
سکوت  ، نعره ی تلخی است اضطراب آلود 

فغان که رندِ لمیده به روی راحت ِ وهم 
خبر ندارد از آن پیکر مهاب آلود 

" زگریه مردم چشمم نشسته در خون است " 
به سینه درد عمیقی است التهاب آلود 
( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 19 / 3 / 1397

 

چشم دارم به توتیای غزل تا ببینم خدای عاشق را
تا ببینم که عشق پابرجاست پاس دارم بهای عاشق را
 
حتم دارم که عشق موزون است مثل آواز سهره در پاییز
وقت بی برگی صنوبرها  ، می رساند صدای عاشق را
 
باز پاییز و بی قراری ها قاصدک ، هان ! به گوش من برسان
هم صدا با سکوت جنگل ِ وَهْم ، خش خش ِرد پای عاشق را
 
سایه ای قد ِ قامت ِ بت ِمن روی دیوار آشنایی هاست
شاید اینجا مسیر او باشد تا بیابد سرای عاشق را
 
گرچه کوتاه آمده عمری دل بیچاره در مقابل ِ عشق
باید از قید ِخود رها بشود تا بجوید رضای عاشق را
 
عشق خطی همیشه خوانا نیست گاه زیبا ولی شکسته تر است
دست درویش ِبی تکلف ِ عشق می نویسد خطای عاشق را
 
پرنیان است اگر لباس غزل ارغوان است اگر پیاله ی عشق
شوکران است سهم فهمیدن ،  هان ! بپوشم قبای عاشق را ؟
( رضا محمدصالحی) 
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 16 / 12 / 1396

کرکس گرفته جای شاهین را
کفتار ها حال خوشی دارند
رمّال ها معرکه شان گیراست
این روز ها فال خوشی دارند
 
دنیا چرا خالی شد از ایمان ؟
شاید خدای ضابطه خواب است
شاید نشسته جای حقّ ، اما
دنیا چرا لبریزِ خونابه است ؟
 
یک آسمان بغض فروخفته
یک پنجره که رو به فردا نیست
شاید شبی هم پرده ها افتاد !
آن سوی این دیوار غوغایی است
 
این سوی این دیوارها شهری است
جایی که تنها می توان دیدن
جایی که شاید حنجره زخمی است
یعنی سکوت و جای ترسیدن
 
یک صبح ، خورشید ِستم سوزی
از مشرق ِجغرافیای عشق
در طالع این شهر ِ بغض آلود
خواهد دمید از منتهای عشق
 
دریا فقط طوفان و وحشت نیست
گاهی فقط آرام و رویایی است
خواهد رسید از راه، مصباحی
آری همیشه تیره ، دنیا نیست !
( رضا محمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 16 / 12 / 1396

 

 

کم کم زمستان می شوی با هاله ای تاریک
باید که برگردی از آن ره کوره ی باریک
 
پاییز را برگرد و با سرو و صنوبر باش
جشن حنابندان ِ جنگل را بگو تبریک !
 
برگرد فصل دیگری ... شاید خدا تاباند
خورشید باور را بر این تردید سمپاتیک
 
برگرد تا مرز سلحشوری پرچین ها
در سطرِ باران خورده از متنی دراماتیک
 
ابری ترین عصر خیابان های بی حس را
وقتی قدم می زد فلان معشوقه ی لائیک
 
من ماندم و مُشتی پر سیمرغ بی منزل
شاید به یغما رفته در سودایی و تملیک
 
برگرد ای مرغ اساطیری به شعر ... آری
اینجا کنام توست بی تردید و بی تشکیک
( رضا محمدصالحی )

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 16 / 12 / 1396

 

 

رعایت نکن حال و روز مرا برای من از خشم دریا بگو
برای من از نفت و از شعله ها ...از آن هُرم و انبوه گرما بگو
 
تو رفتی که دنیا بخندد به ما چرا گریه شد سهم فردای ما
چه شدآب آتش گرفت و تنت ، در آن سوخت خاموش و تنها ؟ بگو
 
همان صبح ، صبح پر از ماجرا که از زیر قرآنِ من رد شدی
نگاهت پر از راز بود و دلم ، فروریخت ... از راز مانا بگو
 
همان شب که کشتی ات آتش گرفت خیالم پر از بیم بود و امید
تو از عرشه بالا پریدی و من، نشستم به خاک سیه ... ها بگو
 
بگو روح برگشته پیش خدا ، بگوعرش زیباتر است از زمین!
بغل کرده بالانشینی تو را  ، از آغوش گرم مسیحا بگو
 
بیا پیش ایوانِ دلواپسی دوباره نشینیم و صحبت کنیم
من و شروه خوانی برای غمت تو از آخر رنج دنیا بگو
(رضامحمدصالحی)

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 30 / 10 / 1396

 

نمی شناسمت ای آشنای بی احساس
منی که می روم از جمع ِمای بی احساس
 
عقاب زخمی روحم در آسمان ِ خیال
گشوده بال ِطلب در هوای بی احساس
 
کمی ترانه  بنوشانم از لبان ِغزل
اثر نمی کند امشب دعای بی احساس
 
مسیحم و َپرِشالم  پُراز پرستوهاست
مرا دوباره بخوان در عشای بی احساس 
 
مرا دوباره بخوان بی هراس و باورمند
ز بای بسمل من تا به یای بی احساس 
 
سرود مینوی زرتشت با دلم می گفت
به سر رسیده زمان ِ خدای بی احساس
 
هزار صفحه نوشتم هزار پرده درید
نمی شناسمت ای آشنای بی احساس
(رضا محمدصالحی) 
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 30 / 10 / 1396

 

 

نیامدی ، سر ِ این غصه باز می ماند   
نگاه منتظرم در حجاز می ماند
 
نیامدی ، سر عُمرم  فرود آمده لیک
در آرزوی تو سر ، بر فراز می ماند
 
هنوز ناز تو را می خرند ملت ِعشق
دل رمیده ی ما ، در نیاز می ماند
 
دلی که سمت غم ات عاشقانه مایل شد
دچار ِ دائم ِ  سوز و گداز می ماند
 
همین که چشم تو رنگی ز آسمان دارد
همین که عمق نگاهت به راز می ماند- 
 
برای عاشقی و دل سپردنم کافی است
به لوح زندگی این امتیاز ، می ماند
 
بیا که بی تو بهارم نمی رسد از راه
بیا که بی تو زمستان دراز می ماند 
( رضا محمدصالحی)  

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 3 / 10 / 1396

 

تعبیر خوابم را نمی فهمم
انگاره های قصه ای موهوم
شاید همین امشب تو را کشتم
دیو سیپید شعرهای شوم
 
شاید که هشیارانه  برچیدم
از خواب هایم رد پایت را
امشب شرابت را نمی نوشم
بردار از پیشم عطایت را
 
این ماجرای آخرین رؤیام
در خوان چندم بود می دانی ؟
در قصه ام حاضر نشو امشب
شاید بمیری زود... می دانی ؟
 
تعبیر رؤیاهام وارونه است
دیوانگی قانون ندارد هان ؟!
اینبار شاید کشته ام خود را
این قتل که مظنون ندارد هان !؟
 
تعبیر خوابم را که می گوید ؟   
زیبای من در کنج زندان است
این روزها در متن هرخوابی
صد راوی پتیاره پنهان است
 
حالا من و باران و بی چتری
اندوه پاییزی سراسر زرد    
امشب همین لولی وش مغموم
کز می کند کنج اتاقی سرد  
 
فردا کدامین جوخه آماده است ؟
در رهگذار ِ قصه مصلوبم
تعبیر خوابم را نمی فهمم  !
اما به جان عشق ، من خوبم
نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 21 / 9 / 1396

 
از سرت به در کن انزوای راهْ رفته را
گم نمی کند عصا دوباره ، مرد قصه ات
رد نمی شود همیشه از مسیر در تصورت ، لذا
سایه هم نمی شود
شبیه آنچه یونگ گفت
مرد قصه ات خدای باور است
رقص اختران ِعور
در بسیط بی کران آسمان ذهن او
مشق ِخلسه های غربت ِدل است
رد پای جوهر ِ سلاسل است
بیش و کم نمی شود
نه شب تصورش به روز
نه روزها به چادر ِسیاه شب
مرد قصه ات شبیه  زندگی است
جاری است
دل سپرده هست ، سرسپرده نیست
( رضا محمدصالحی) 

نویسنده : رضا محمدصالحی
تاریخ : 21 / 9 / 1396

 

 

اَزبرعلی ، علی بود
ریز نبود
ریزه خوار بود ...
برسفره ی کرامت و انسانیت
خواجوی بود
اما خواجه ! نبود   
ساده بود
روستایی و ساکن ِ قلعه ...
نه !!  ، برج عاج نشین نبود  
اهل قلعه جوق بود
دهقان بود ...
ولی مزرعه نداشت
دغدغه داشت
کارش حماسه بود
اما بی مزد و منت
 و... مخدومین بی عنایت !
همه دیدند 
قصه ی ایثارش را در کتاب فارسی دبستان
تندیس شهرتش را در دانشگاه  
اما
دنیای بی مهری آنقدر خودش را ندید
تا رفت !
 ( رضا محمدصالحی)