آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 75 بازدید دیروز : 0 بازدید هفته : 79 بازدید ماه : 75 بازدید کل : 21346 تعداد مطالب : 190 تعداد نظرات : 36 تعداد آنلاین : 1
« اگر چه شعله این عمر رو به خاموشی ست
هنوز سینه ی من التهاب تاریخ است »*
* این بیت بداهه ایست سروده ی دوست شاعرم جناب آقای جعفر لاهوتی آذر به استقبال این شعر
دیشب به یاد مویت تا صبح گریه کردم پنهان در آرزویت تا صبح گریه کردم پیدا نشد چراغی درخلوت ِشب من بی چلچراغ رویت تا صبح گریه کردم هر شب من و ستاره...بی تاب ِالتهابیم ای ماه با وضویت تا صبح گریه کردم تنها نشسته بودم درکوی غمگساری در انتهای کویت تا صبح گریه کردم مستم نکرده ساقی با ساغری شکسته درحسرت سبویت تا صبح گریه کردم ای ساز بی وفایی تا چند می نوازی ؟! با هرصدای هویت تا صبح گریه کردم پایان ندارد این غم تا وصف حال دیگر با یاد گفت و گویت تا صبح گریه کردم
هی هبوطم را تجسم می کنم
بر دفتر ایمان ِخود ، فالی زدم ...آری چه خوب آمد
چـنگی زدم بـرتارِدل ...آوای ِغفـارالـذنـوب آمد
جـمهـورِ عشاق پریشان را .. فراخواندم به احوالم
بربـط زنـان باران شرقی ، دف زنان باد ِجنوب آمد
در باورِگلهای سنگی من نمی گنجم ، چه باید کرد ؟
مشکل توان اینجا دوام آورد و .. مفتاح القلوب آمد
بـرگشـته گویـا بُت بـه باورها ، تبر بردار، ابراهیم
یکبار دیگر هم خدایی مدعی .. از جنس چوب آمد
سر می تراشد مدعی ، شولای من باری به تن دارد
اینجا قلندر با ../گرفته در گلو بغضی رسوب / آمد
تـر دامـنم ، با ژالـه می گویم رموز غمگساری را
نه! این تمامم نیست،می دانی؟.. دلم تنگِ غروب آمد
عضو شوید
عضویت سریع