آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
آمار وب سایت:
بازدید امروز : 65 بازدید دیروز : 0 بازدید هفته : 69 بازدید ماه : 65 بازدید کل : 21336 تعداد مطالب : 190 تعداد نظرات : 36 تعداد آنلاین : 1
هرآنچه می رود از دست دیوانه دل و دین است
قمار عشق را این باختن، آداب و آیین است
خدای عیش می خواهد مرا بی آبرو سازد
نمیداند برای تهمتش تاوان سنگین است
اگر چه مدعی گم می کند دست و ترنج از هم
ولی این معرکه آخر به خون عشق رنگین است
خیال انگیز باشد قصه ی حدّ پس از مستی
اگر شلاق، گیسوی عبیرآمیز شیرین است
سر ساقی سلامت ساحت عشق آسمانی تر
اگرسهم من از دنیا سراب و اسب چوبین است
(رضا محمدصالحی)
باید چراغانی کنی صحن و سرایت را
باید بفهمد شعر ِمن حال و هوایت را
وقتی که مجبوری بگویی عاشقی، باید راز مگویت را بگویی یا حکایت را !
حالا که شبها آسمان عشق بارانی است چتر غزل بردار و هم شال ِ دعایت را
جایی کنار جاده ی شوریدگی سنگی است جا می گذاری روی آن روزی عصایت را
دنیا همین دیروز و امروز است تا فردا رفتند و خواهی رفت، می بینی نهایت را؟
( رضا محمدصالحی)
چه روزها که یک به یک گذشت و کم نشد از این غرور لعنتی، که کهنه هم نشد
چه درس ها که پیش رو نهاد زندگی از آن همه یکی نشد نشانه ام، نشد!
نشد که روز ما به شب رسد کنار عشق نشد که شب سحر شود بدون غم، نشد
کنار نهر زندگی نشسته ایم و عمر گذشت و جام زندگیِ مان که جم نشد
بلند قدرِ آرزو و دور راه ِآز نصیبِ طفلِ عقل ما مگر ستم نشد؟
چه ارگ های آرزو که با تزلزلی خراب شد، ولی یکی شبیه بم نشد
سلام می¬کنم به خلسه و خیال خوش در آن میسرم شد آنچه گفتهام نشد!
عضو شوید
عضویت سریع